فریادبی صدا
اوای شکسته ما
؟ . . ، ! ، مراصداکن تا از شبستان تاریکی هایم شاخه گلی برایت بفرستم که زیبایی آن به وسعت بزرگی ات باشد صدایم کن تا از ورای غمهایم پیامی برایت بفرستم که معنای آن به اندازه راز چشمانت باشد صدایم کن ای آشنا عشق بازیست نه بازی که مرا مات کنی نازنینا دل من صفحه ی شطرنج که نیست. میدونم که بازی شطرنجت خوبه اما........................!!!! نه.............. دوتا بود دوتا نبود اون دوتا که بودن غریب بودن اون دوتا که نبودن جای پاشون رو دل اون غریبه ها مونده بود اون دو غریب شهر عشق یه روز تو بیابون جنون رسیدن به همدیگه شدن سنگ صبور همدیگه دلاشون شد پستوی راز همدیگه اشکاشون بارون رو دل همدیگه غریبه شد اشنا اشنا با اشک و اه اشنا دیگه تنها نبود برای رفتن از دشت جنون اونا رفتن که دیگه عاقل بشن.واسه هم دوست باشن رفیق باشن اما پشت اون بیابون جنون دشت خشک وخالی بود خبری از اتیش نبود اما از بهار هم خبری نبود توی دشت سکوت نه نسیمی .نه هوایی.نه نوایی نه چشم انتظاری نه قلب بیقراری توی اون وادی سرد دنبال یه دست گرم یه نگاه مهربون یه دل ویه همزبون یه چشم منتظر............. ........................... یه روز ی اومد نسیم با یه صدای اشنا صدایی که میبرد دل رو تا قله ها اما تو اون دشت سکوت .اون صدای اشنا!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟ (شاید داری خواب میبینی؟!شاید الکی رویا میبینی؟!) ولی صدا نزدیک بود.صدا صدای اشنا بود یه دل میگفت برو.یه دل میگفت نه نرو ولی باید دل رو به دریا زدورفت سکوت رابر هم زد و رفت اما اون صدا؟؟؟؟؟ ................................. یه کبوتر بود که میخوند.کبوتر بال وپرش شکسته بود کبوتر میخواست که پرواز بکنه.از دشت جنون یه سفر اغاز کنه اشنا؟؟! اون پوپک سرما زده در بارش برف با صدای کبوتر جون گرفت چلچله لال دشت سکوت دوباره نغمه خوون گرفت اون دو غریب بیابون جنون.اشناهای دشت سکوت اون کبوتر زخم خورده از خار جفا با............. اون پوپک سرما زده در بارش برف شدن همسفر همسفر راه پر فرازونشیب دل همسفر تو تنها نیستی دیگه توی شهر عشق به هر جا بخوای سر میزنی همسفر دست در دست همسفر به کوچه های شهر عشق سرک بکش همسفر همسفرت کنارته تا اوج... تا قله...تا هرجا که رمقی در جان وتن باشد . ( hamsafare_shahreeshgh) بهترین دوستم شدی.تا حدودی حرفامونو به هم میگفتیم خوشحالی وناراحتی همدیگرو میدونستیم .همدیگرو دلداری میدادیم.زمان گذشت کم کم به هم نزدیکتر شدیم.تقریبا از زندگی هم با خبر بودیم خوب وبدش زیاد مهم نبود صرفا"اینکه هر دومون یک نفرو داشتیم تا دردودل کنیم قشنگ بود. باز هم گذشت .هر روز برام عزیز تر شدی هراز گاهی نا خوداگاه دلم بدجوری برات تنگ میشد اما به روی خودم نمیاوردم میگفتم اینم میگذره.اما نگذشت تا اینکه یک روز گفتی که دوستم داری منم دوستت داشتم اما سکوت کردم .میترسیدم اما از چی؟نمیدونم فکر کردم این دوست داشتن تو هوسی بیش نیست .اما بدون تو بودن برام خیلی سخت بود بهتر دیدم هیچی نگم فقط تحمل کردم اما راضی بودم. زمان گذشت وگذشت حال میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم .هرگز به کسی تکیه نکردم اما احساس میکنم به تو میتونم. زمان همچنان میگذره حالا با تمام اعتمادی که به تو دارم باز هم اماده ی هر چیزی هستم اینکه کی نمایش خود رو به اجرا بگذاری و کی پرده نمایش پایین بیاد. نه عزیز اینو بدبینی تلقی نکن که دوراندیشی ست.بهر حال هر چیزی که میخواد پیش بیاد بیاد.من دوستت دارم . اهی که در کوچه بس کوچه های گلویم گمشده قلبی که بی صداتر از همیشه اهنگ تیک تاک میزند... جاده ای که انتها ندارد... و شوق به تو رسیدن...که براز تمناست... من هنوز منتظر توهستم به وسعت ترس/به غمناکی اه با صدای موزون قلبم من هنوز تنهایم به تنهایی قطرات اب این بی کرانه ابی... افسوس بر من که گوهر خودرا فشاندم در پای بتهایی که باید میشکستم. نداشتنت ديگه مهم نيست من با ياد تو لحظه ها را سپری میکنم. غربت ديرينه ام را با تو قسمت ميكنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت ميكنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميكنم باز با رنگ كدام اينه تسخير شدي؟ سالها با همه ي خوب وبدت سر كردم تا كه امروز سراپا همه تقصير شدي گوش كن.... هر ضربانت سبب بغض من است تو به پاي نفسم حلقه زنجير شدي اه... من تشنه ي ايمانم و تو جان يقين نرسيده به لبم رفتي وتبخير شدي ماهي روح در اين جلگه ي تن راحت بود واي از ان لحظه كه چون رود سرازير شدي گاه در اوج هوس چتر نجاتم بودي گاه با طعنه ي يك وسوسه تحقير شدي دل من! عشق هم از دست تو عاصي شده است باز با رنگ كدام اينه تسخير شدي؟! ( وحيد زندي فخر)
از نسیمی که پیام آور توست ؟
از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند ؟
عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند
دلم ...
خاطرت هست !
خاطرت نیست ..
نیست ..
مثل خودت
که دیگر نیست
هی من می نشینم و
مرور می کنم
خاطره ها
لحظه ها
بوسه ها
هی تو
دور می شوی
دورتر و، دورتر
امان از این غرور لعنتی !
که مثل دل
مرغش همیشه یک پا دارد
امان از این دل لعنتی
که بدتر از غرور
مرغش اصلا پا ندارد
گلم ...
دلم ...
کاش دنیا فقط و فقط
یک چهار دیواری ساده بود
پُر از بوی تو
پُر از نگاه تو
بدون ماشین
بدون روزنامه
بدون تلویزیون
بدون
فقط تو بودی ...
من هی برایت آواز می خواندم
و تو مسخره ام می کردی
تو برایم می رقصیدی و
من ضعف می کردم ...
حال، تو دورتر شده ایی و، من
بی کس تر ...
آه،
گلم ...
دلم ...






