فریادبی صدا
اوای شکسته ما
تا زبان اشک من گوید حکایت های دل برای انکه نبازم همیشه دور نشستم.ولی به کودک ذهنم چه فاتحانه خزیدی و منی که مثل کسی نیست میان اینهمه گم شد. بی تو نسیم هر لحظه رنجهای خفته را در سرم بیدار میکند.امیدبهاری نیست.عشق من همان برگ زردیست که تلاش ماندن بر شاخسار پیکرت را داشت.امادیگر چه اهمیتی دارد حال که همه چیز بین ما تمام شده؟شرح این احوال مشکل است هیچ تصور نمی کردم که بتوانم لحظه ای بدون شنیدن صدای دلنشینت زندگی کنم.زخمهایی هست که نباید ان را بست.خاطره تو بر همه زندگیم مسلط شده وانها خاطره هایی فراموش نشدنی و درد اوراست وهمیشه جلوی چشمم مجسم و محو نشدنی ست. زخمی که در دل دارم با هیچ مرحمی درمان نمیشود. حال فقط عشق ترا چون افسانه ای در دل نگه خواهم داشت وچیزی بر زبان نمی اورم اما خواهم نوشت که روزگار را چگونه گذراندم وچه بیهوده در دام عشق تو گرفتار شدم. حال دیگر بین ما فاصله ایست باور نکردنی.اینک اگر همه وجودم هم اکنده از عشق نیز باشد دیگر قادرنیستم احساسات خود را تشریح کنم. دیگر هیچ اتشی نخواهد توانست قلب و روح منجمد مرا گرمی ببخشد. چرا که انروز ندانستی با چه خون دلی گفتم بی پیرایه ترین کلامم راکه دوستت دارم.اما عشق و علاقه دروغین تو از همان لحظه بوی خزان میداد. میدانی جدا شدن از شاخسار زندگی یعنی چه؟... دلم میخواست میشدبا نگاهت قهر میکردم برایت مینویسم: اسمان ابریست دلتنگم ومن چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم اگر میشد برایت مینوشتم روزهایم را وسهم چشمهایم را سکوتم را صدایم را اگر میشد برای دیدنت دل دل نمی کردم اگر میشد که افسار دلم را ول نمی کردم دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده کنار اتفاقی که شبی نا خوانده افتاده همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته خدایش را رها کرده به چشمان تو دلبسته توهم حرفی بزن جیزی بگو هر چند تکراری بگو ایا هنوز هم مثل سابق...............؟ خودم میدانم از چشمانت افتادم ولی اینبار بیاوخرده هایم را ز زیر دست وپا بردار. من اشک نخواهم ریخت من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم می خندم و می رقصم اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم فریاد زنم فریاد: من درد جدا بودن بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم او خوب و...است من خسته ورنجورم امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم سر مشق کنم امروز دنیای خودم گرم است معشوق نمیخواهم میخواهم سفر کنم به دور دستها.شاید انجااسمانی مهربان وبا گذشت داشته باشد. خسته ام از این همه فریب میخواهم سفر کنم. رهایم کنید دل... پس دادنامه را نخوانده وندانسته دیگر از ان من نه ای تو خوشترین رویا هایم اکنون با تصویرت بازی میکند. وتو همچون ستاره ای تنها از اعماق قلبم بر می ایی .گدازان هزار بار محبت را از تو گدایی کردم.هزار بارشکستم ولی تو اجازه ندادی هزاران بغضی که در گلویم جا باز کرده بود با قطرات اشک جاری شود. تو فرصت ندادی. و رفتی ومرا با عاشقانه هایم تنها گذاشتی. عاشقانه هایی که حال به حسرت ونفرت تبدیل شدند. اما بیگانه مباش در این شهر که حرمت غریبه نگاهی ست وبس. ای کاش میفهمیدی... اما افسوس که پنداشتی من هیچم... (اما هنوز عاشقت هستم وعاشقت میمانم) میکند.باید بی تو بودن را در فریادبیصدا تجربه کنم بر دشت غمزده اش برسد...به احترام تمام دلهای عاشق ومنتظر انتظارم را خریدار باش و دلتنگیهایم را پایان بخش. گریه ها کردم وبر اتش دل اشک نشاندم یادگار تو* همان شاخه گل سرخ قشنگ را نگهی کردم و زان پس بر ان قطره ای چه روزهای قشنگی بود.هیچ بهانه ای پیدا نمیکردم که به خاطرش بغض کنم. هیچ دست غریبی نبود که به خاطر تنهایی اش دلتنگ شوم وهیچ چشمی به راه نمانده بود که به خاطرش اشک بریزم.ان روز های سپید چه زود رنگ تاریکی گرفتند. حال دیگر صفای کودکی ارزویی محال است. در لا به لای زمستان به دنبال جای پای کسی میگردم که مرا به سمت بهار ببرد. به دنبال کسی میگردم که حرارت وجودش تمام یخهای دلم را ذوب کند. حیرت از این دل که صبر و قرار ندارد.اما گویی اخر همه انتظارهای سبز به اسمان میرسند. اما این جسم من نیست که مجروح است.صحنه هایی که در ذهنم هنوز زنده اند همینطور کابوسهای مکرر و..... میگویند:زمان مرحمی موثر است.و کابوسها گذرا. ولی نمیتوانم انچه را که میگویند بپذیرم.دائما احساس میکنم در خواب مصنوعی بسر میبرم. صداهایی درون مغزم میشنوم ایا دیوانه شده ام؟ دیگر مطمئن نیستم که چیزی حقیقی است.. روحم ازرده است. همه رویاهای تیره ام در حرکتند مانند دودی در نسیم !رویایی که پایان ندارد. این رویایی است که از مردان هیولا میسازد. در خانه ئ روحم خاطره ها زندانی اند. وقتی به اطراف نگاه میکنم میبینم که هیچ چیز عادلانه نیست. خدایا بودن من بی مخاطب مانده است. من در این بهشت همچون تو در انبوه افریده های رنگارنگ تنهایم. تو قلب بیگانه ای را میشناسی کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم. دردم درد بی کسی است. با رفتن تو پلکهای پنجره بسته شد و غبار تیرهای از حرفهای ناگفته بر روی عقربه های ساعت نشست. با رفتن تو لحظه هایم در اتاقی از شمعهای روشن وارونه گم شد.
شاید شایسته عشق تو نباشم ولی مرا ملامت مکن.تو امیدها وارزوهای مرا به فریب پاسخ گفتی.تو ندیدی که چشمانم چگونه زیر بار اینهمه نا مهربانی چمباتمه زد و ارزوهایش اتش گرفت .تو به دلتنگی من نظری نداشتی حال از من مخواه احساسم را نابود کنم و صدای ترک خوردن درونم را پشت دیوار روزگار خفه کنم.
فریاد انقدر بیصدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست.
چشم به راحت مینشینم.شاید از عابری که روزی از کوچه پس گوچه های قلبت عبور کرده یادی کنی.هنوز سر در گم روزهای بی توام.هموز وقتی در قلبم احساس سنگینی میکنم تورا میخواهم.با نام تو سبک میشوم وبه پرواز در می ایم ودر اسمان اوج میگیرم .من هنوز در حسرت دیدار دوباره ات میسوزم تحمل اینهمه دلتنگی را ندارم وچشمانم نیز طاقت این همه باریدن را.ای کاش برمیگشتی ومرحم نگاه مهربانت را بر زخم دلم میگذاشتی.




