فریادبی صدا
اوای شکسته ما
نمی دانستم.... کاش میدانستی که قلبم تنها یک احساس دارد وان احساس پاک تنها برای توست. ای کاش میدانستی که قلب عاشقم تنها یکی را دوست میداردوان تویی من که مدتهاست به انتظار تو در جاده تنهایی ها نشسته ام واز خدای خویش ارزوی تورا داشتم .دیگر چگونه بگویم دوستت دارم. اهای دوچشمی که شب وروز برای او اشک ریختید ومرا عاشق او کردید. اهای ای دو چشم خیس من شما به او بگویید که چقدر دوستش دارم... میروی ومن فقط نگاهت میکنم.تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم. چون بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم.ولی برای دیدن تو همین یک لحظه... عشق را میسازد و خشتی بر خشتی خانه را دریغا... از دست شکسته و خشت خسته تا واژه های اسمان ذهنم متراکم شوند انگاه تورا خواهم سرود مثل صدای باران و تو می دانم خواهی بارید بر کو یر دلم و من سبز خواهم شد اخر خفه شدم حرفی بزن گفت: نشنیدی؟... برو نابودی ان نیست. غشق گرانبها ترین سکوت است. عاشقان جویندگانند.کسانی که دل کندن ورفتن میدانند.کسانی که تغییر میدهند. فراموش می کنند قلبشان گواهی می دهد برای نا کامی افریده شده اند. برای نرسیدن برای در بدر شدن . عاشقان همچون دیوانگانند زیرا تنهایند تنهای تنها منکوب وتسلیم لحظه ها غرق ابهای چشم محروم از عشق عاشقان به ریستن ادامه میدهند همیشه رهسپار هیجستان.انها انتظار میکشند بی انکه چشم به راه باشند میدانند فقط برای فراق افریده شده اندعشق تداوم ابدی ست. عاشقان ارامش ناپذیرندکسانی که شکر خدا همواره باید تنها بمانند. عاشقان لب به ترانه می گشایند .ترانه ای نا مفهوم . اواز سر می دهند .اواز زیبای زندگی. دوست داشتن لازمه زندگی ست واکنون خوب میدانم دوستش میدارم. همیشه دلتنگ اویم.زنگ تلفن سالها بود مرا مضطرب میکرد.اکنون میدانم تلفن چیزی جز یک ماشین نیست.هیچ بدرودی نمیشناسم والا تر از وداع ابدی. هر لحظه با هر چیز وهر کس کوچ خواهم کردودست خواهم کشید از این دست که مدام مینویسد وحرف میزند. شمشیر اواز او بستر غمناک را برچید و همه چیز تا ابد پایان یافت. هر سیاهی با تصویری مبهم به اشتباه گرفته می شود. نمی دانم شاید نقش ما ادمهاست که سیاه ومبهم شده.ما در این وادی ناکجااباد احساس را فراموش کرده ایم وقدرت عظیم محبت کردن را...دوست داشتن ومهربان بودن را.! ما ادمها بی اثر شده ایم مانند خودکاری که جوهر تمام کرده!احساسمان نیز تمام شده. شاید ما درختانی تنها وتکیده هستیم.رها شده در دشت خشک زندگی وبا تحمل احساس خستگی از گذر سالیان سال.! با اندوهی عمیق وعصیانگر.اما شبیه به دو دشمن از اقرار به عشق واز دیدار هم می گریختند.وجملات کوتاهشان سرد وتهی بود. ان دو در رنجی خاموش و مغرور همدیگر را وداع گفتند.وتنها گاهی در خواب سیمای همربان هم را می دیدند.ومرگفرا رسیدو دیداری در ابدیت. اما در این دنیای تازه ان دو با هم غریب وبیگانه بودند. دوستش می داشتم واو نیز گاه دوستم میداشت حال فکر نداشتن او احساس از دست دادنش .سنگینی شب که بی او سنگین تر چه حاصل از عشقی که پایبندش نکرد شب فرو پاشید واو در کنارم نیست در دور دست کسی اواز می خواند در دور دست روح من رنج میبرد از غیبتش نگاهم در جستجوی او بود.در پی او .دلتنگ او . و او نیست در کنارم. به دامن باد می اویخت صدایم برای یافتن ونامیدنش نه دیگر نمی خواهمش.اما چه عاشقانه می خواستمش او ازان دیگری خواهد شد .همانگونه که ازان بوسه هایم بود روزی نه دیگر نمی خواهمش. اما ...شاید هنوز دیوانه اش باشم چه زود میگذ رد عشق و چه دیر می پاید فراموشی تو امدی وساده ترین سلام را گفتی وبا پاکترین لبخند وجودم را به اسارت گرفتی. تو امدی وعمیق ترین نگاه را از میان چشمان زیبایت بر ساحل قلبم نشاندی وزیبا ترین خاطرات را زنده کردی. تو امدی وگرمی حضورت خورشید را بر طلوع ارزوهایم حک کرد.و امدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان اورد. ان زمان که مرا تنها گذاشتی من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم. وحالا امدی ! هر چند که هنوز اصالت نگاهت را میخواهم .اما... نمیتوانم بپذیرمت من ان گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی ابی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم درد ها و رنجهایی را که طبیعت نصیبم کرده قبول کردم.حال دیگر گریه سهم من است. از این مصیبت اخیرا بد اخلاق شده ام.اغلب اوقات قلبم کرخ ونسبت به همه چیز غضبناک نگاه میکنم. میدانم دیگر مرا دوست نداری واگر اظهار محبتی میکنم به من و احساسم میخندی ولی ایرادی نداره شما لبخند به لب داشته باش اینهم یکی از خواسته های قلبی من است که تو همیشه لبخند به لب داشته باشی. من مدتهاست تنها وبی کس زندگی میکنم.انزوا ونفرت از مردم خوب در من اثراتش را بخشیده است. سرگردانم.فکر میکنم ولی به هیچ نتیجه ای نمی رسم. دلم میخواهد فریاد بزنم تا دیوانگی ام را ثابت کنم. تصمیم من مثل تصمیم ان پرنده پر وبال شکسته ای است که از ترس دشمن تصمیم میکیرد--------------- به مکان دوری پرواز کند.ولی از بالای صخره ها پایین می افتد وبیشتر جراحت میبیند. در ته این دره مخوف چه چیزی انتظارش را میکشد؟ چقدر سخت است در جریان سریع یک رودخانه طغیانی پروبال شکسته بودن. حال اگر از سهمي كه زمانه به من عطا كرده استفاده ميكنم بر من خرده مگير. بگذار در اين تنهايي كسي كه هيچكس را ندارد واميدش رو به انقطاع است گريه كند ودر اين گريه بخواب رود. اگر من مردم وتو ماندی اگر تو مردی من ماندم مباد که قلمرو اندوه را وسعت بخشیم پهناورتراز زمینی که بر ان زیستیم ۸******** من خود را در مردمک چشمی می یابم که مرا در نگاه تهی و ذخیره ی خود می نگرد ********** عشق من! من می مانم می روم مکثی کوتاهم. ایینه ای است که برای اخرین بار در من نگریسته است. دری است که که من ان را برای ابد بسته ام. در میان کتب کتابخانه ام .کتابهایی هستند که دیگر هرگز نخواهم گشود. زمستان امسال ۳۷ ساله خواهم شد .و مرگ بی وقفه مرا غارت میکند. به تو می اندیشم وبر یاسهای کبود سهم های خود را از زندگی مینویسم. اری نوشتم: سهم من از بهار :ابرهای گریانش بود سهم من از تابستان:داغ حسرتش بود سهم من از خزان:غم عشقش بود سهم من از زمستان:باد سرد جدایی اش بود و سهم من از خودم: دلی پر از درد... پیمانه دل زقهر یارم بشکست دیوانه شدم به درد خود میگریم چون جام فتادو بهر یارم بشکست و واژه هایت مرا تا نهانگاه وجود سرمست میکند دست دردستان تو گرم وعاشق عالم رویا را بدرود می گویم و اندیشه میکنم.کیست شاهزاده رویایم؟ شگفتا !که عشق با ادمی چه می کند ایا شاهزاده محبوب من در رویاست یا او را براستی می بینم؟ اینک شاهزاده رویایم در برم ایستاده است می گوید انچه شوق شنیدنش را دارم و من تا نهانگاه وجود سر مست میشوم اینک صبحد م است واز رویایم بسی دور گشته ام د ر کوچه های شهر گام می نهم و می دانم در پی چه می گرد م بر تبسم لبانم عشقی دیرین هویداست بسان افسانه ای که به حقیقت پیوسته اه که چه شوری دارد این عشق لا به لای ابرهای مهربانی که فردا باران میشوند ودر اخرین کلمه سرخی که عاشقان بر زبان می اورند ..در زیبایی اشعار حافظ.دراینه ای که جز تصویر تو ثروت دیگری ندارد تورا میبینم. اگر فرصت داشته باشم تمام سیبهای دنیا را بذایت می چینم .اگر جاده زندگی زود به انتها نرسد انقدر بیدار می مانم تا به دیدارم بیایی. من بی تو یک بوسه فراموش شده ام.یک شعر پر از غلط.یک پرنده بی اسمان.یک نسیم سر گردان یک رویای نا تمام.من بی تو بهاری غریبم که در برف متوقف مانده است.یک جویبار سرد که هیچوقت به دریا نمی رسد.یک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد .یک شاعر که نمی تواند اخرین بیت غزلهای عاشقانه اش را بسراید. من بی تو هیچم... پریشان داستان بی سر انجامی غم اگین قصه تلخی که از یادش گریزانم به غفلت رفت از دستم وزین غفلت پشیمانم (مهدی سهیلی) با تمام وجود نیاز به بودنت را احساس میکنم.دلم میخواهد همچون ساقه پیچک که بر سرو بلندی می پیچد بر تو تکیه کنم و در باغ وجودت بمیرم. بوسه های پر از عشق و مهربانی را دورادور به دست نسیم بهاری میسپارم تا شاید بر قلب ...تو بنشیند و عشق ومحبت مرا به تو برساند تو لذت چشمان من هستی و نمی دانی که چنین لذتی در قلبم چه جایی دارد.. حال احساس میکنم که اعتماد به نفس و احترام خود را از دست داده ام. زندگی بسیار بیهوده ای دارم.دلم میخواست می توانستم از همه اینها بگذرم.دیر زمانیست که افسرده ام .دشوار است بیاد بیاورم ان زمانی را خوشحال بودم. اگر خدایی هست پس پا سخ بگوید به من .از جایگاهم واز سر نوشتم از ... چیزی درونم باقی نمانده تا اشک بریزم من تنها مانده ام و در شگفتم که چرا؟ مثل همیشه حرف اخرم و اخر حرفم را با بغض می خورم.عمریست لبخند هایم را در دل ذخیره میکنم برای روز مبادا. وقتی تو نیستی ... دریافتم که باید دیوانه وار دوستت بدارم .حرفی بزن به من بگو کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشدجز درک حس زنده بودن از تو چه میخواهد؟ یارای اعتراف به دیگری نبود.همچو دشمن به هم مینگریستند.و بر ان بودند که از عشق در گذرند. عاقبت از هم جدا شدندوتنها در رویا در اشتیاق هم بودند. دیر زمانی بود مرده بودند وخود این را نمی دانستند. باز هم حضرت دل هر چه بفرمود شدیم باز هم پنجه گیسوی یار بر دل ما چنگی زد باز هم کبریتی کاه کوه دل ما اتش زد باز هم مرتکب عشق شدیم دود شدیم دود شدیم هر چند که ستونهای عشق را از بلور بدل ساخته اند. دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ام را پاک نخواهد کرد.دیگر چشمانم چیزی برای گفتن به شب را ندارند. دیگر برای تو از نهایت سخن نخواهم گفت. من میخواستم با دوست داشتن زندگی کنم.کودکانه وساده .من از دوست داشتن فقط ان لحظه را میخواستم که ترا به نام صدا کنم. من در تو به تنهایی رسیدم ولذت رانده شدن و شنیدن دشنام را چشیدم. در چشمان تو خواندم که بر تخت نشستن یعنی برده شدن وفهمیده شدن یهنی هموار شدن. وقت ندارم تا ترانه هایم را برای مستان بخوانم پس مرا ببخش اگر نغمه هایم را خاموش کرده ام و پرده نمایش را پایین اورده ام چون من هیچوقت قلب عاریه نداشته ام هشتمین رنگ قشنگ جاده ی رنگین کمونی منو بی صد ا میخواستی:اما من از تو میخوند م پشت پا زدی به حسم:تا بیافتم اما موندم تو دو رنگی !تو دو رنگی اما من با تو یه رنگم تو یه خواب نا تمومی من پر از خواب قشنگم شب تاریک چشات یه ستاره هم نداره پیش زیبایی تو ترانه هم کم میاره تا سر کوه ستاره واسه دیدنت دوید م صد دفه زانو شکستم اما پا پس نکشیدم گفتی گوش بزنگ میمونی تا بازم برات بخونم اما رفتی ونموندی تا تک وتنها بمونم تو دورنگی تو دورنگی گفت دل شیشه ایمو می شکنی اسون یادته؟ تو میگفتی دروغه ما همیشه با همیم لحظه تلخ جدایی دلامون یادته؟ حالا هی نامه هارو به قاصدکها میسپارم مینویسم که هنوز مثل قدیم دوستت دارم قاصدکها توی دست باد میرن یه جای دور من تو هر ترانه ای اسمتو صد بار میارم حالا که نامه هارو گم میکنه نامه رسون نازنینم به خودت سلام مارو برسون نگو یادت نمیاد اون همه حرفای قشنگ نگو تکرار نمیشن خاطره های رنگ به رنگ حالا من تو هر ترانه میشکنم هزار دفه حالا قصه مون شده افسانه ماه وپلنگ تو همیشه دور دوری من همیشه پا به پات چشم براه دیدنت منتظر زنگ صد ا ت هر جای قصه که هستی این حقیقتو بدون یه نفر تا ته دنیا نامه میفرسته برات (یغما گلرویی) کسی که برگهای زندگیش خزانی است ودلی پاییزی دارد. دلی تنگ وابدی که هیچگاه مهمان بهار نخواهد شد. چشمان من همیشه بارانی خواهد بودو چشم انتظار بهار.منتظر یک دوست.یک عزیز.یک... تورا سطر به سطر می نویسم و واژه به واژه دنبالت میگردم تا تمام دلتنگیهایم را به تو بگویم. اگر تو نیایی...!من نشان ترا از کدام قله نیلو فری امید-از لبخند کدام کودک واز کدام مزرعه عشق بگیرم؟ بیا که من دست در دست باد همراه نگاه شبنم وعطش باران ولطافت احساس دریا وغرور اشک دلهای شکسته منتظرت هستم.منتظر امدنت اگر چه این انتظار به فاصله ....باشد. باز هم منتظرت می مانم.هر چند احساس میکنم دیگر کسی نمی تواندزخمهای کهنه مرا التیام بخشد. حتی تو... اما گذشته ام را هرگز من دردهایم را نخواهم فروخت حال دیگر خاطره هایم نیز بهانه ای برای قدم زدن در کوچه های احساس را ندارند. وقتی که پشت یک پنجره بارانی بیهوا شاعر میشوی کسی هست که میشود به او پناه برد. کسی که میتوان دلتنگیها را با او قسمت کرد. نگاهت را از سنگفرش های خیس وسرد کوچه های باران زده جدا کن. تا کی میخواهی در کوره راههایی که برای خودت افریده ای قدم برداری؟ میتوان از تاریکی گذشت.میتوان خود را در کوچه های سبز باور دوباره یافت یک نفر هست شب دلتنگیهایت را با او قسمت کن تنها با او... تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کن دست بردار ازو خاطره بازی کافیست فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن مردمان نگهش قله نشینند هنوز دل که در دره نیفتاده فراموشش کن گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن به شما بر نخورد ژای غزل بود وشکست اتفاقیست که افتاده فراموشش کن بی ستاره ام از به تو اندیشیدنعادتی ساخته ام.در ازای ارزوهایی که برایت داشتم وهنوز نمیدانم... شاید باعث به تحریر در اوردن این دلنوشته ها شده.اگر همراهیم کنید خوشحال میشم. ماجرا در یک روز بهاری یا دقیقتر بگم پانزدهم اردیبهشت طی قرار قبلی بین من و عشقم . اتفاق افتاد که ... ما به تفریحگاه بزرگ و زیباوسرسبزی در شمال تهران رفتیم . او همچنان کودکی شاد وبی الایش دستانش را باز کرده بود وخنده کنان در میان سبزه ها می چرخید.به تماشایش مشغول بودم که مرا بسمت خود خواند.وقتی نزدیکش شدم دستان مرا در دستانش گرفت.اخ خدایا که چه دستان پر مهر وبا حرارتی داشت. احساس کردم تا مرز بینهایت هستی سفر کردم بخاطر دارم هنگامی که سرم را برگرداندم تا نگاهش کنم با تعجب دیدم که روی تخته سنگی کنار رود خانه نشسته بودیم ودستانش دور گردنم حلقه شده بودوسرمن بر روی سینه اش قرار داشت. وقتی که از غرور تو دلگیر میشوم چون افناب گرم وصمیمی به من بتاب بی تو اسیر پنجه تقدیر میشوم چون شبنمم که در گذر نور افتاب با التهاب هجر تو تبخیر میشوم دیر امدی ودر شب دلگیر بی کسی همساز گریه های شبانه پیر میشوم امشب من از هجوم غم وپتک لحظه ها همچون غبار خوار و زمینگیر میشوم
گلی را خون دل دادم که با من اشنا گردد


ادامه مطلب
همچون غبار خوار و زمینگیر میشوم












