فریادبی صدا
اوای شکسته ما
فاصله من با جاده ی عشق! فاصله ی احساس من با مهربانی! اضطراب مرا فرا گرفته.قدم می گذارم در راهی که انتهایشبه مهر ختم می شود. اما هر چه می روم نمی رسم انگار هر چه نزدیکتر می شوم عشق بیشتر از من فاصله میگیره. دلم برای سرودن تنگ شده و غزل واره های دفترشعرم دلتنگ و خسته اند. دست نیازم خالی ست. اما باز هم می روم و می روم شاید که جاده عشق نزدیک شود و فاصله ها کمتر و کمتر. خیره مانده.هر از گاهی اسمان کویرم ابری می شود اما قدرت بارش ندارد تا غنچه امید را در خاک بی محصول بهاری کند. در میان خاطرات ترک خورده ام به دنبال خاطره ای می گردم که نام تو را در ذهنم بیدار کنم. اما همه چیز در بیابان ذهن من خوابیده گویی که هیچ وقت حیات نداشته. ای امید از دست رفته ام! تو می توانی بهانه زندگی ام را ...؟! من امشب باز هم امدم امدنی عاشقانه!!! امدنی که رفتنی بر ان تصور نتوان کرد چرا که هر که با دل امددر محضر عشق لاجرم بیدل خواهد رفت. من بیدل ندانم رفتن به کدامین ره رهگشای دل بیقرارم خواهد بود؟؟! پس خواهم ماند...خواهم ماند ودرد عشق را به جان خواهم خرید... سالهاست که خیال تو لحظات تنهایی مرا پر کرده.خیال تو تنها مونس شب وروز من شده. سالهاست که دلم ....؟! ومن حالا خسته و تنهاتر از همیشه مانده با تلی از اوهام. اکنون تمامی سرمایه ی این پیکر بی روح یاد وخاطره وخیال تو ست. وجودی خالی از هر اندیشه ای جز تو... حالا در انتهای خط زندگی ....بهتر ادامه ندم چون نمی دونم چی میگم . اینها تراوشات یک ذهن خسته وبیماری بیش نیست . درمانده ام که چه کنم با خیال تو...؟! توی شب دربه درم کن! از خودت باخبرم کن! بس که از فاصله گفتم دارم از نفس میافتم۱ اگه دستاتو نگیرم! از پریشونی میمیرم ! باورم کن که دچارم! جزتو هم بغضی ندارم! باورم کن تا بمونم! لحظه هامو نسوزونم! اگه سردم اگه خسته اگه اینه ی شکسته بی صدا نفس بریده با تو هستم تاسپیده! ا گه باورم کنی زمونه مهربون میشه جغد دلتنگی من از روی بوم پر می کشه اگه باورم کنی خورشید تو دستای منه لحظه هام رنگین کمونه شب قصه روشنه! (یغما گلرویی) داشته باشه .يه راهي كه تا حالا چشمت بهش نخورده.صداي زجه هاي برگا زير پام اصلا اهميت نداشت. بي هدف راه ميرفتم نگاهش رو هيچوقت فراموش نميكنم. چند وقت از اون لحظه گذشته بود ؟ سردم بود. عرق كرده بودم. ياد روز آشنايي و اولين شاخه گل افتادم بيشتر سردم شد… . ياُس و بدبختي رو با تمام وجود حس ميكردم. چي شد كه ما از هم جدا شديم؟ من كه هنوز عاشقانه ترين لحظات عمرم با اون بود.من كه هنوز حس ميكردم بدون اون تنهاترين خواهم بود. پس چي شد؟سنگيني تاريكي رو حس ميكردم به خودم اومدم شب شده بود. چندين ساعت تو خيابونا قدم زده بودم. صورتم خيس بود ؛ به آسمان نگاه كردم مثل هميشه ساكت و آروم اثري از بارون نبود… هر گوشه خونه پر بود از خاطره هاي رنگين من و اون ؛ پر بود از عطر نفسهاش بي اختيار اشك ميريختم چقدر تنها شده بودم.ياد اين شعر افتادم: سهم من اين است، كاش اون زمان كه با خشم و عصبانيت تو چشماش نگاه كردمو بهش گفتم ديگه نميخوام ببينمت زمين دهن باز ميكردو ميرفتم توش. مسخ شده بودم. با خودم فكر كردم الان داره چي كار ميكنه. يعني ميشه يه بار ديگه ببينمش؟ يه لحظه با تمام وجود دلم ميخواست الان جلوي در ميديدمش و منو صدام كنه. دلم ميخواست يه بار ديگه نوازشم كنه. چراغهاي رابطه تاريكند، به سرعت لباس پوشيدم. در رو باز كردم... دم در واستاده بود با همون نگاه مهربون ؛ نگاهي كه با خودش هزاران راز نگفته داشت. ا صلا باورم نمي شد. تو چشماش خيره شدم .چند وقت بود اين نگاه رو گم كرده بودم. هرچي بود ديگه دلم نميخواست از دست بدمشون.. هردو اشك ميريختيم تا اومدم ازش عذر خواهي بكنم گفت:........ میدونید باز هم مثل همیشه نتونستم بفهمم که چی گفت چون از خواب بیدار شدم. ازت بخواد فراموشش کنی.خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت روبدون حضور خودش سپری کنی.خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی به خاطرش زنده ای.خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یک نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره. خیلی سخته که همه چیزت رو به خاطر یکی از دست بدی اما اون بگه : نمی خوامت.خیلی سخته... امروز دقیقا ۳۲ روز از اخرین تماسمون میگذره .طبیعتا خیلی دلتنگم مثل همیشه اما با کمی تفاوت . چون تصمیم گرفتم از زندگیم بیرونت کنم.و مطمئنا سعیم را میکنم اینو دیروز فهمیدم که میتونم . چون وقتی از کنارم گذشتی تونستم که نگاهت نکنم. کمی بی تفاوت هم بودم.خوب این جای امیدواری داره.میدونی که اگر بخوام حتما میتونم. دیگه از فکر کردن به تو دارم خسته میشم .تو خودت هم واقعا نمیدونی چی میخواهی اصلا حرفات با رفتارهات همخونی نداره .میدونم تو هم مثل من سرگردونی.وقتی بین ما فاصله افتاد خیلی چیزا به ظاهر کمرنگ شد.حالا هم فکر نمیکنم دیگه بشه بهش رنگ داد . اره اینطور بهتره حداقل از دوست داشتنمون نسبت به هم کم نمیشه. چرا که همراه نبودن دلیل تخاصم نیست من وتو فقط دوستان ناساخته ای برای هم بودیم. خیلی حرفا روی دلم سنگینی میکنه مثل تو اما دیگه بهتره ازش حرفی نزنیم .اما مطمئن باش هیچوقت اون لحظه شیرین با تو بودن رو فراموش نمیکنم.میدونی که چقدر دوستت داشتم و دارم .هیچوقت هیچکس نمیتونه حتی به اندازه سر سوزن جای تو رو برام پر کنه. اما با همه این حرفا بهتر که بریم و ... وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی چقدرسخته خدایا.چقدر سخته خدایا روز نوروز بچینی گل سرخ بر سر راه نگار فرش کنی دلبرت بیاد بپرسه کار کیست؟ تو براش گفته نتونی.چقدرسخته خدایا دلبرت خنده کنه با دگران تو بسوزی وبراش گریه کنی دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟ تو براش گفته نتونی چقده سخته خدایا میدونی که واقعا سخته بحر بی پایان کویر تشنه جان را تر نکرد قطره ای از عشق دیدم عاشق دریا شدم تشنگی را جز بیابان هیچکس از بر نکرد انكه قلبم را به قصد عاشقي دزديده بود پاكي عشق و وفا را يك نظر باور نكرد باغها در انتظار لحظه ازادي اند هيچكس چون باد وحشي باغ را پر پر نكرد لحظه پژ مردن الاله هاي دشت را جز نگاه وحشي صحرا كسي باور نكرد نازنين! نامهربانيها شروع بردگي ست مهرباني را كسي سر مشق يك دفتر نكرد چشمهایم بی تو بارانی ست حرفش را مزن دوست داری بشکنی قلب پریشان مرا دل شکستن کار اسانی ست حرفش را مزن حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام رفتنت اغاز ویرانی ست حرفش را مزن من همیشه خویش را خلاصه کرده ام
سهم من آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد،
سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است و به چيزي در غربت و پوسيدگي واصل گشتن...
اشك ميريختم نفسم بالا نميومد رفتم رو تراس شب هم مثل من غمگين بود.
كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد،
دلو به دريا زدم؛ گفتم الان ميرم پيشش و ازش عذر خواهي ميكنم.












