فریادبی صدا
اوای شکسته ما
بهترین دوستم شدی.تا حدودی حرفامونو به هم میگفتیم خوشحالی وناراحتی همدیگرو میدونستیم .همدیگرو دلداری میدادیم.زمان گذشت کم کم به هم نزدیکتر شدیم.تقریبا از زندگی هم با خبر بودیم خوب وبدش زیاد مهم نبود صرفا"اینکه هر دومون یک نفرو داشتیم تا دردودل کنیم قشنگ بود. باز هم گذشت .هر روز برام عزیز تر شدی هراز گاهی نا خوداگاه دلم بدجوری برات تنگ میشد اما به روی خودم نمیاوردم میگفتم اینم میگذره.اما نگذشت تا اینکه یک روز گفتی که دوستم داری منم دوستت داشتم اما سکوت کردم .میترسیدم اما از چی؟نمیدونم فکر کردم این دوست داشتن تو هوسی بیش نیست .اما بدون تو بودن برام خیلی سخت بود بهتر دیدم هیچی نگم فقط تحمل کردم اما راضی بودم. زمان گذشت وگذشت حال میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم .هرگز به کسی تکیه نکردم اما احساس میکنم به تو میتونم. زمان همچنان میگذره حالا با تمام اعتمادی که به تو دارم باز هم اماده ی هر چیزی هستم اینکه کی نمایش خود رو به اجرا بگذاری و کی پرده نمایش پایین بیاد. نه عزیز اینو بدبینی تلقی نکن که دوراندیشی ست.بهر حال هر چیزی که میخواد پیش بیاد بیاد.من دوستت دارم .


