فریادبی صدا
اوای شکسته ما
نه.............. دوتا بود دوتا نبود اون دوتا که بودن غریب بودن اون دوتا که نبودن جای پاشون رو دل اون غریبه ها مونده بود اون دو غریب شهر عشق یه روز تو بیابون جنون رسیدن به همدیگه شدن سنگ صبور همدیگه دلاشون شد پستوی راز همدیگه اشکاشون بارون رو دل همدیگه غریبه شد اشنا اشنا با اشک و اه اشنا دیگه تنها نبود برای رفتن از دشت جنون اونا رفتن که دیگه عاقل بشن.واسه هم دوست باشن رفیق باشن اما پشت اون بیابون جنون دشت خشک وخالی بود خبری از اتیش نبود اما از بهار هم خبری نبود توی دشت سکوت نه نسیمی .نه هوایی.نه نوایی نه چشم انتظاری نه قلب بیقراری توی اون وادی سرد دنبال یه دست گرم یه نگاه مهربون یه دل ویه همزبون یه چشم منتظر............. ........................... یه روز ی اومد نسیم با یه صدای اشنا صدایی که میبرد دل رو تا قله ها اما تو اون دشت سکوت .اون صدای اشنا!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟ (شاید داری خواب میبینی؟!شاید الکی رویا میبینی؟!) ولی صدا نزدیک بود.صدا صدای اشنا بود یه دل میگفت برو.یه دل میگفت نه نرو ولی باید دل رو به دریا زدورفت سکوت رابر هم زد و رفت اما اون صدا؟؟؟؟؟ ................................. یه کبوتر بود که میخوند.کبوتر بال وپرش شکسته بود کبوتر میخواست که پرواز بکنه.از دشت جنون یه سفر اغاز کنه اشنا؟؟! اون پوپک سرما زده در بارش برف با صدای کبوتر جون گرفت چلچله لال دشت سکوت دوباره نغمه خوون گرفت اون دو غریب بیابون جنون.اشناهای دشت سکوت اون کبوتر زخم خورده از خار جفا با............. اون پوپک سرما زده در بارش برف شدن همسفر همسفر راه پر فرازونشیب دل همسفر تو تنها نیستی دیگه توی شهر عشق به هر جا بخوای سر میزنی همسفر دست در دست همسفر به کوچه های شهر عشق سرک بکش همسفر همسفرت کنارته تا اوج... تا قله...تا هرجا که رمقی در جان وتن باشد . ( hamsafare_shahreeshgh)


